باسمه تعالی

نگاهی به انسان شناسی اسلامی با تأمل در پدیده روح

محمدعلی برزنونی

استاد دانشگاه و مدیر مؤسسه علمی و پژوهشی ابن سینا؛ سارایوو

اهمیت شناخت انسان

شناخت نفس انسان مساوی شناخت کل اشیاء است و جهل به نفس به معنی جهل به کل اشیاء است و این همه، عظمت انسان را می رساند. برای شناخت خدا نیز اول باید نفس انسان شناخته شود. از پیامبر اعظم خاتم صلی الله علیه و آله و سلم سؤال شد که: کیف الطریق الی معرفه الرب؟ فرمودند که: اول خودت را بشناس.

با این همه جای تعجب است که در دوران معاصر در باره همه چیز فکر و تأمل می شود، اما خود او! دروس مختلف و کارگاه های مختلف در باره همه عالم و اشیا و پدیده ها هست اما در باب انسان شناسی خیر.

من کیستم؟ از کجایم؟ در کجایم؟ این جا چرایم؟ چگونه باید باشم؟ به سوی کجایم؟ این سؤال ها، سؤال های جدی هستند که باید آن ها را کهنگی ناپذیر دانست و قوام انسانیت انسان به تأمل همیشه خصوص این سؤال ها است.

در روایات داریم که: من ساوی یوماه فهو مغبون. کسی که دو پاره ی زمانی او یکسان باشد، خسارت دیده است. مراد روز معمولی نیست. مراد پاره ای از زمان است.

آدمیان سه مرحله حیات دارند:

اول: عند الله؛ دوم: عند الارض؛ سوم: عند الله.

و جالب این است که امیر مؤمنان علی علیه السلام فرموده اند که: رحم الله امرأ علم من أین و فی أین و إلی أین؟

عالمان در خصوص همه رشته ها سرمایه گذاری می کنند اما در باب خود انسان چه؟

بحران در انسان شناسی معاصر

تلاش هاي‌ فراوان‌ فكري‌ و فلسفي‌ كه‌ پس‌ از رنسانس‌ در باب‌ روشن‌ساختن‌ ابعاد وجودي‌ انسان‌ صورت‌ گرفت‌، داده‌هاي‌ فراواني‌ را در باره‌ي‌ انسان‌ پيش‌ رو نهاده‌ است‌. در گردآوري‌ اين‌ داده‌ها سهم‌ روش‌ تجربي‌ بيش تر از روش هاي‌ ديگر است‌. اين‌ انسان‌شناسي‌ بيش تر جنبه‌ي‌ تجربي‌ دارد. داده‌هاي‌ فراوان‌ انسان‌شناختي‌ تجربي‌ نتوانسته‌ است‌ ابعاد ناشناخته‌ي‌ وجود انسان‌ را چنان‌ كه‌ بايد روشن‌ سازد و معضلات‌ موجود را در راه‌ شناخت‌ انسان‌ اين‌ موجود ناشناخته ‌به ‌تعبير «الكسيس‌ كارل‌» حل‌ نمايد. بلكه‌ خود نيز دچار نوعي‌ بحران‌ شده‌ است‌. بدين‌ معني‌ كه‌ از حل‌ معضلاتي‌ كه‌ پاسخ گويي‌ بدان ها وظيفه‌ي‌ اين‌ علم‌ بوده‌ است‌، ناتوان‌ شده‌ و نوعي‌ سرگرداني‌ و سر در گمي‌ در پاسخ گويي‌ به‌ سؤال های محوري‌ پديد آمده‌ است‌. سؤال هایی‌ از قبيل‌ چيستي‌ انسان‌، چرايي‌ انسان‌، از كجايي‌ انسان‌، در كجايي‌ انسان‌، به‌ كجايي‌ انسان‌، هدف‌ انسان‌، چگونگي‌ انسان‌ و... هنوز هم‌ دنبال‌ پاسخ‌ مي‌گردند و انسان‌شناسي‌ معاصر از جواب‌ بدان ها طفره‌ مي‌رود و درواقع‌ ناتوان‌ است‌.

«ماكس‌ شلر» فيلسوف‌ و انسان شناس‌ آلماني‌ معاصر معتقد است‌: «هيچ‌ وقت‌ در عرصه‌ي‌ تاريخ‌، انسان‌ آن قدر براي‌ خود مسأله‌ نبوده‌ كه‌ امروز هست‌. علوم‌ تخصّصي‌ كه‌ پيوسته‌ تعدادشان‌ رو به‌ افزايش‌ است‌ و با مسايل‌ انساني‌ سروكاردارند، بيش تر ذات‌ انسان‌ را در پرده‌ي‌ حجاب‌ پنهان‌ مي‌كنند».

نگاهي‌ به‌ انسان‌شناسي‌ معاصر نشان‌ مي‌دهد كه‌ داده‌هاي‌ مختلف‌ تجربي‌ در شناخت‌ انسان‌ با بحران‌ جدي ‌روبرويند و نتوانسته‌اند تكليف‌ انسان‌ و تعريف‌ روشني‌ از او ارائه‌ دهند. چه‌ بايد كرد؟

ماهیت انسان

در زمينه‌ي‌ ماهيّت‌ انسان‌ بحث هاي‌ بسيار گسترده‌ و جنجالي‌ در مكاتب‌ مختلف‌ فلسفي‌ انجام‌ گرفته‌ و مسايل‌ بسيار متضادّي‌ ذكر شده‌ است‌ كه‌ بررسي‌ تمامي‌ آن ها فرصت‌ زيادي‌ را مي‌طلبد. شايد بتوان‌ اقوالي‌ را كه‌ در زمينه‌ي‌ ماهيّت ‌انسان‌ مطرح‌ شده‌ است‌، در دو دسته‌ي‌ كلّي‌ «مادّي‌» و «الهي‌» قرار داد. مادّيون‌، هستي‌ را مساوي‌ و مساوق‌ با مادّه ‌مي‌پندارند و انسان‌ را هم‌ پديده‌اي‌ كاملاً مادّي‌ تلقّي‌ مي‌كنند. لذا همه‌ي‌ قوانيني‌ را كه‌ بر وجود انسان‌ حاكم‌ است‌، شعبه‌هايي‌ از قوانين‌ مادّي‌ و فيزيكي‌ تلقّي‌ مي‌كنند. تمامي‌ قوانين‌ اعم‌ از مكانيكي‌، زيستي‌ يا روان‌شناختي‌ را بر اساس‌ نگرش‌ مادّي‌ تحليل‌ مي‌كنند. اما الهيون‌ علاوه‌ بر بعد مادّي‌ انسان‌، به‌ جنبه‌ي‌ غيرمادّي‌ او نيز اعتقاد دارند و براي‌ انسان ‌علاوه‌ بر جسم‌ او، روحي‌ خدايي‌ نيز قايلند. روشن‌ است‌ كه‌ نظر اسلام‌ با گرايش‌ الهيون‌ موافق‌ است‌. گر چه‌ بين ‌ديدگاه‌هاي‌ الهيون‌ با نظر اسلام‌ تفاوت هايي‌ هم‌ مشاهده‌ مي‌شود.

محور بحث‌ در اين‌ ديدگاه‌ها روح‌ انسان‌ است‌. اگر به‌ وجود روح‌ مجرّد در آدمي‌ اعتراف‌ شود، بدين‌ معني‌ است‌ كه ‌به‌ واقعيّت‌ ديگري‌ علاوه‌ بر خواص‌ّ فيزيكي‌ و مادّي‌ اعتراف‌ شده‌ است‌ كه‌ با چشم‌ ديده‌ نمي‌شود و با حواس‌ّ ظاهر درك‌ نمي‌گردد. در عين‌ حال‌، وجود او هم‌ غير قابل‌ انكار است‌. بايد آن‌ را از راه‌هاي‌ ديگري‌ غير از ابزارهاي‌ تجربي‌ و حسّي‌ شناخت‌.

بر اساس‌ ديدگاه‌ معرفت‌شناسي‌ اسلامي‌، ما معتقديم‌ كه‌ ادراك‌ بشر منحصر به‌ ادراك‌ حسّي‌ و تجربي‌ نيست‌. بلكه ‌عقل‌ هم‌ ادراكاتي‌ دارد كه‌ وراي‌ حس‌ و تجربه‌ است‌. علاوه‌ بر اين‌، معتقديم‌ دريافت هاي‌ وجداني‌ و حضوري‌، الهامات‌ رحماني‌ و وحياني‌ نيز در زمينه‌ي‌ شناخت‌ بشر معارف‌ بسياري‌ را در اختيار آدمي‌ مي‌نهد. در شناخت‌شناسي‌ مباحثي‌ مطرح‌ مي‌شود. از جمله‌ اين كه‌ ادراكات‌ عقل‌ از كجا آمده‌ و منشأ آن ها كجا است‌؟ كيفيّت‌ كار عقل‌ و منشأ معرفت‌شناختي‌ ادراكات‌ عقلي‌ و نيز قلمرو آن‌ مورد بحث‌ قرار مي‌گيرد.

به‌ هر حال‌ ما معتقديم‌ انسان‌ هم‌ روح‌ است‌ و هم‌ جسد. انسان‌ علاوه‌ بر بعد جسمي‌، داراي‌ روح‌ نيز هست‌. در مجموع‌، هستي‌ مساوي‌ با مادّه‌ نيست‌. از سوي‌ ديگر، شناخت‌ هم‌ منحصر به‌ حس‌ نيست‌. بلكه‌ عقل‌، معرفت‌ حضوري‌، شهود باطني‌، وحي‌ رحماني‌ نيز به‌ عنوان‌ ابزارهاي‌ شناخت‌ محسوب‌ مي‌شوند. تجربه‌گرايان‌ راه‌ معرفت‌ را منحصر به‌ حس‌ّ و تجربه‌ مي‌دانند و تجربه‌ را هم‌ تقسيم‌ به‌ تجربه‌ي‌ بيروني‌ و دروني‌ مي‌كنند. «تجربه‌ي‌ بيروني‌» از راه حس‌ حاصل‌ مي‌شود و مراد از «تجربه‌ي‌ دروني‌» احساسات‌ ما است‌. اگر مراد از تجربه‌ را عام‌ در نظر بگيريم‌ و دايره‌ي‌ آن‌ را گسترده‌ كنيم‌ و ادراكات‌ دروني‌ را هم‌ نوعي‌ تجربه‌ بدانيم‌، بعيد نيست ‌بتوان‌ علم‌ حضوري‌ و شهودي‌ را هم‌ نوعي‌ تجربه‌ي‌ دروني‌ ناميد. با اين‌ تفاوت‌ كه‌ ميان‌ اين‌ تجربه‌ و تجربه‌هاي‌ حسّي ‌تفاوت‌ از زمين‌ تا آسمان‌ است‌. آري‌ وحي‌ را هم‌ مي‌توان‌ به ‌نوعي‌ تجربه‌ي‌ نبوي‌ دانست‌. اما چگونه‌ و به‌ كدام‌ معناي ‌معرفت‌شناختي‌؟ اگر منظور، همان‌ ديدگاه‌ معرفت‌شناختي‌ است‌ كه‌ از «كانت‌»، «دكارت‌» و «هگل‌» و بر اساس‌ فلسفه‌ي‌ تجربه‌گرايانه‌ است‌، وحي‌ نه‌ تجربه‌ است‌ و نه‌ قابل‌ تحقيق‌ تجربي‌. اما اگر از ديدگاه‌ معرفت‌شناسي‌ اسلامي‌ بخواهيم‌ سخن‌ بگوييم‌، وحي‌ تجربه‌اي‌ حضوري‌ است‌ كه‌ با بيان‌ پيامبر خاتم‌ در اختيار بشر قرار داده‌ مي‌شود. پيامبر دو نقش‌دارد. هم‌ گيرنده‌ي‌ وحي‌ است‌ و هم‌ رساننده‌ي‌ آن‌. گذشته‌ از عمل‌ به‌ محتواي‌ وحي‌، در گيرندگي‌ و رسانندگي‌ پيام‌ الهي ‌عصمت‌ دارد. اما فقط‌ ضبط‌ صوت‌ و بلندگو نيست‌. او نيز ادراك‌ روحي‌ و تجربه‌ي‌ دروني‌ دارد و خود نيز به‌ تجربه‌اي‌ دروني‌ در اين‌ باره‌ دست‌ مي‌زند. وحي‌ تفسيرناشده‌ در اختيار بشر قرار مي‌گيرد. تجربه‌هاي‌ پيامبر نيز به‌ عنوان‌ كسي‌ كه‌ «ماينطق‌ عن‌ الهوي‌» در باره‌ي‌ او نازل‌ شده‌ است‌، در دسترس‌ بشر قرار دارد. مراد از اين‌ تجربه‌، آني‌ نيست‌ كه‌ در مكاتب‌ فلسفي‌ تجربي‌ غربي‌ از آن‌ سخن‌ مي‌رود. بگذريم‌ و دامن‌ سخن‌ برچينيم‌. اين‌ بحث‌ معرفت‌شناختي‌ است‌ و در جاي ‌خود بايد مورد بحث‌ و بررسي‌ قرار گيرد.

پديده‌ي‌ روح‌ در انسان‌

براي‌ روح‌ انساني‌ سه ‌خاصيت‌ عمده‌ را مي‌توان‌ اثبات‌ كرد:

1. ادراك‌ و شعور: اصل‌ درك‌ و شعور مخصوصاً در مرتبه‌ي‌ خودآگاهي‌ كه‌ از ويژگي هاي‌ روح‌ انسان‌ است‌. مادّه ‌هرچه‌ كه‌ باشد و در هر مرحله‌، خود به‌ خود درك‌ ندارد، مگر بعد از اين كه‌ روح‌ به‌ آن‌ تعلّق‌ بگيرد.

2. تمايلات‌ و رغبت ها: خوش‌آمدن‌ يا تنفّر از چيزي‌ يا كسي‌، حالتي‌ توأم‌ با درك‌ و شعور است‌. فقط‌ روح‌ مي‌تواند ميل‌، رغبت‌، عشق‌، علاقه‌ و تنفّر داشته‌ باشد. روح‌ درك‌ مي‌كند و سپس‌ متمايل‌ مي‌شود يا دوري‌ مي‌گزيند.

3. قدرت‌ تصميم‌گيري‌ و اراده‌: همين كه‌ انسان‌ مي‌تواند تصميم‌ بگيرد كه‌ فلان‌ كار را انجام‌ بدهد يا ندهد، نشانه‌ي ‌وجود روح‌ است‌. موجود مادّي‌ قدرت‌ تصميم‌گيري‌ و اراده‌ ندارد. روابطي‌ كه‌ ميان‌ موجودات‌ مادّي‌ برقرار است‌، روابط‌ «شرطي‌» و «اگري‌» است‌. اگر شرايط‌ تحقّق‌ آن ها فراهم‌ شود، به‌ طور غيرارادي‌ و بدون‌ تصميم‌گيري‌ قبلي‌ ايجاد مي‌شوند و در غير اين‌ صورت‌ خير. لامپ‌ برق‌ تصميم‌ نمي‌گيرد روشن‌ شود يا خير. كتاب‌ تصميم‌ نمي‌گيرد خوانده ‌شود يا خير. بسته‌ به‌ مهاربودن‌ انرژي‌ الكتريكي‌ يا نبودن‌ آن‌ براي‌ لامپ‌ و تصميم‌ خواننده‌ براي‌ كتاب‌ است‌. مادّيون‌ كه‌ براي‌ روح‌، وجودي‌ مستقل‌ از بدن‌ قايل‌ نيستند، معتقدند ويژگي هايي‌ مثل‌ تصميم‌گيري‌، اراده‌ و... صرفاً از قبيل ‌انعكاس هاي‌ شرطي‌ است‌. اما اينان‌ هيچ‌ توضيح‌ صريحي‌ ندارند كه‌ شرطيّت‌ يعني‌ چه‌؟ چه‌ چيزي‌ شرطي‌ مي‌شود و چگونه‌؟ آيا ادراك‌، واسطه‌ي‌ شرطي‌شدن‌ هست‌ يا خير؟ اگر ادراك‌ واسطه‌ است‌ -كه‌ هست‌- اين‌ ادراك‌ مربوط‌ به‌ جسم‌ است‌ يا روح‌؟

در آثار مادّي‌گرايان‌، كاربرد واژه‌هايي‌ مثل‌ روح‌، فكر و حيات‌ و... با تفسير خاص‌ مادّي‌ است‌. منظور آنان‌ از اين ‌واژه‌ها، چيزي‌ جز خواص‌ مادّه‌ نيست‌. يعني‌ روح‌ موجودي‌ جداي‌ از بدن‌ نيست‌. بلكه‌ از ويژگي هاي‌ همين‌ بدن‌ است‌. تركيب‌ خاص‌ سلول هاي‌ مغز و فعل‌ و انفعالات‌ شيميايي‌ آن‌ است‌. در اين‌ ديدگاه‌ وقتي‌ از روح‌، ارزش‌، اخلاق‌ و معنويّت ‌سخن‌ گفته‌ مي‌شود، با مبنا و تفسير مادّي‌ سخن‌ مي‌گويند.

«هيوم‌» مي‌گويد: «من‌ تجربه‌هاي‌ دروني‌ را قبول‌ دارم‌. اما تجربه‌هاي‌ دروني‌ فقط‌ به‌ احساسات‌ و انفعالات‌ دروني‌ من‌ تعلق‌ مي‌گيرد نه‌ به‌ روح‌. من‌ احساس‌ مي‌كنم‌ كه‌ مي‌ترسم‌، ميل‌ دارم‌، رغبت‌ دارم‌، عشق‌ دارم‌. اما احساس‌ نمي‌كنم‌ كه‌ «خودم‌» هستم‌. آن چه‌ قابل‌ اثبات‌ است‌، همين‌ اعراض‌ و كيفيّات‌ نفساني‌ است‌ و «خود» نفس‌ قابل‌ اثبات‌ نيست‌». اين ‌سخن‌ «هيوم‌» اصلاً قابل‌ توجيه‌ عقلاني‌ و منطقي‌ نيست‌. زيرا معنا ندارد، كسي‌ بگويد من‌ احساس‌ و عشق‌ و علاقه‌ام‌ را درك‌ مي‌كنم‌، اما خودم‌ را درك‌ نمي‌كنم‌. مي‌توان‌ سؤال‌ كرد او كيست‌ كه‌ احساس‌ مي‌كند و تجربه‌ مي‌كند؟ اين‌ تجربه‌كننده‌ و درك‌كننده‌ و احساس‌كننده‌ كيست‌؟ اين‌ «من‌» كه‌ احساس‌ مي‌كند مي‌ترسد و...كيست‌؟ و....

به ‌طور خلاصه‌ اثبات‌ وجود روح‌ از سه‌ راه‌ ممكن‌ است‌.

الف‌) راه‌ عقلي‌ و فلسفي‌: براي‌ اثبات‌ وجود روح‌ و تجرّد آن‌، براهين‌ عقلي‌ بسياري‌ در فلسفه‌ اقامه‌ شده‌ است‌. به ‌عنوان‌ نمونه‌؛ مي‌توان‌ از برهان‌ درك‌ كلّيات‌، امتناع‌ انطباع‌ و انطباق‌ كبير در صغير، ثبات‌ شخصيّت‌ انسان‌ علي‌رغم ‌تغيير و تحوّل‌ اعضا و جوارح‌ او، تقسيم‌ناپذيري‌ روح‌ و پديده‌هاي‌ روحي‌، بي‌نيازي‌ روح‌ و پديده‌هاي‌ روحي‌ به‌ مكان‌ و... نام‌ برد كه‌ قابل‌ استناد و متقن‌ است‌.

ب‌) شواهد تجربي‌ و آثار مترتّب‌ بر روح‌: راه‌ ديگر براي‌ اثبات‌ روح‌، شواهد تجربي‌ و نيز آثاري‌ است‌ كه‌ بر وجود روح‌ مترتّب‌ مي‌شود. از قبيل‌ احضار ارواح‌، آتوسكپي‌ و اخذ اطلاعات‌ كه‌ در هنگام‌ جدايي‌ موقت‌ روح‌ از جسم ‌حاصل‌ مي‌شود، مانند كساني‌ كه‌ در اثر سكته‌ي‌ مغزي‌ يا تصادف هاي‌ شديد بي‌هوش‌ مي‌شوند و پس‌ از بهبودي‌، همه‌ي‌ جريانات‌ پيرامون‌ خود را در حال‌ بي‌هوشي‌ به ‌خاطر دارند، خواب‌ديدن‌، رؤياهاي‌ صادق‌، خواب هاي‌ مغناطيسي‌، تله‌پاتي‌ و ارتباط‌ از راه‌ دور و بسياري‌ ديگر....

ج‌) راه‌ نقلي‌: گذشته‌ از اين ها آيات‌ عديده‌ي‌ قرآن‌ كريم‌ دليل‌ نقلي‌ بسيار متقني‌ بر اثبات‌ وجود روح‌ و بقاي‌ آن‌ است‌. آياتي‌ مثل‌ سجده‌:9؛ اسرا:85؛ حجر:29؛ مؤمنون‌:14؛ شمس‌:7 و 8؛ زمر:42 و بسياري‌ ديگر در اين‌ خصوص‌ قابل‌ تأمّل‌ است‌.

د) تجربه‌ي‌ دروني‌ و شهود: علاوه‌ بر موارد فوق،‌ راه‌ ديگر تجربه‌ي‌ دروني‌ و شهود است‌. يعني‌ اين كه‌ اگر انسان‌ تلاش‌ كند، «خود» را «مي‌يابد». فرق‌ است‌ بين‌ اين كه‌ بدانيم‌ پديده‌اي‌ به ‌نام‌ ترس‌، محبت‌ يا عشق‌ در روان‌ وجود دارد يا آن‌ پديده‌ها را تجربه‌ كنيم‌ و بيابيم‌. «دانستن‌» اين كه‌ اين‌ پديده‌ها وجود دارند، «علم‌ حصولي‌» است‌اما «يافتن‌» و تجربه‌ي‌ آن ها «علم‌ حضوري‌» است‌. روح‌ و خواص‌ روح‌ را مي‌شود «يافت‌» و «شهود» كرد. البته‌ از مراتب‌ ضعيف‌ كه‌ در همه‌ي‌ آدميان‌ وجود دارد تا مراتب‌ بالا و آگاهي‌ كامل‌ به‌ روح‌ كه‌ فقط‌ از طريق‌ سير و سلوك‌ عرفاني ‌امكان پذير است‌.

تأثیر و تأثر متقابل روح و جسم

نكته‌ي‌ مهم‌ در باره‌ي‌ رابطه‌ي‌ روح‌ و جسم‌ و نيز تأثير و تأثّر متقابل‌ اين‌ دو بر هم‌ است‌. ساحت‌ جسم‌ و ساحت‌ روح‌ گر چه‌ مستقل‌ از هم‌ است‌. اما به ‌معني‌ بي‌نيازي‌ كامل‌ روح‌ از جسم‌ و نفي‌ هر گونه‌ تأثير و تأثّر روح‌ و جسم‌ نيست‌. روح‌، اكثريت‌ فعّاليّت هاي‌ خود را با ابزار جسم‌ انجام‌ مي‌دهد. از جمله‌ ادراكات‌ و.... ضمن‌ اين كه‌ روح‌ و جسم‌ انسان‌ با يكديگرتأثير و تأثّر متقابل‌ دارند. به‌ عنوان‌ مثال‌؛ تأثّر و تألّم‌ شديد روحي‌، جريان‌ اشك‌ را از غدد چشمي‌ به‌ دنبال‌ دارد. خالي‌شدن‌ معده‌ نيز احساس‌ گرسنگي‌ را به ‌وجود مي‌آورد. نكته‌ي‌ نهايي‌ اين كه‌ روح‌ انسان‌ مجرّد است‌ و همين‌ روح ‌مجرّد، هويّت‌ واقعي‌ انسان‌ را كه‌ انسانيّت‌ به‌ آن‌ است‌، تشكيل‌ مي‌دهد.

کلام آخر

خلاصه این که آدمی خلق شده است تا خود را بشناسد و به خداشناسی برسد و عروج نماید. اما پاره ای انسان ها به جای پرداختن به روح خود، صرفاً اهتمام به جسد خود دارند و این غبنی پایان ناپذیر است که مرحوم الهی قمشه ای آن مترجم قرآن و عارف بزرگوار می فرماید:

ترسم که این تن که حائل است به جانم                        سقط کند کودک عزیز روانم

متأسفانه ما به واسطه گرفتارشدن در حجاب عادت ها، از تفکر پیرامون مسایل اساسی دوری گرفته ایم و این چندان مناسب نیست.

از خدای سبحان می طلبیم به ما نگاهی دیگر برای تأمل در پدیده های الهی و از جمله خودمان عنایت فرماید. آمین.